نامه هایی سبز به مه یاس

اینجا نامه هایی است سبز که هر وقت که بیکار باشم برای تو مینویسم از زندگی از کار از سیاست و تمام روزمرگیها

از ماتم تا ماتم
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠  

سلام مامانی

خیلی وقته برات ننوشتم خیلی سرم شلوغ بود تو هم که هزار ماشالله روز به روز شیطونتر میشی مثل امروز که بس که خوندی و رقصیدی مخم داشت میترکید مامانی مثلا محرمه تا tv Persia  برنامه persianstar را شروع میکنه میری رو میز وسط و هییییییییییییییییییییییییییییییی میخونی أخه قربونت برم نمیفهمم که جی میخونی مامانی خیلی کارهات بامزه است اسمتو با ناز تلفظ میکنی مممممممممه یاس س اخرشم زیاد شنیده نمیشه خیلی از کلماتو میتونی تلفظ کنی ولی الان حدود یک ماهه به بابات میکی ماما و ما کلی حرص میخوریم دستاتو رو هم میزاری و مثلا بشکن میزنی و صداشو با دهنت در میاری کلی از دستت همه میخندن هم به خاطر رقاص بودنت هم کارهای با مزه ات خداییش بابات بهتر باهات بازی میکنه و تو هم بهتر از ازش یاد میکیری مثل صدای الاغ که 3 روزه تو خونه ما طنین افکن شده اخه مامانی این هم شد تقلیدبکذریم شیطنتهای تو زیاده زو منم خسته ام اومدم خبر بدم دارم برای بابات بلیور میبافم که بسیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار زیباست و شبها تا 2 نصف شب بیدارم ماشالله یه ذره که نیست هر قدر میبافی تموم نمیشه برای تو هم بافتم بهت میاد

جمعه لباس سقایی تنت میکنیم ونذر داریم البته امسال دومین سالته انشاالله که زیر سایه حضرت عباس باشی

امشب شنیدم ایت االه منتظری فوت کردن خیلی ناراحت شدم کاش میتونستم برای مراسمشون برم البته سعی میکنم تهرانو برم

تو این تعطیلیها حسابی مهمانداریم

شب شام غریبان حلوا درست میکنیم

امروز عضو جمعیت امام علی شدم خدا کمکمون کنه ما هم کار خیری بکنیم

تو این روزهای عزیز همه مریضها را دعا کنیم

ام یجیب مضطر اذا دعا و یکشف سوء

زیر سایه امام شهیدان و برادر ش ابوالفضل باشید

مشکلات نوشتاری را هم بذارید به حساب عربی شدن فونتم که نمیدونم جیکارش کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


کلمات کلیدی: منتظری ،سقا ،حلوا
 
این چند وقت!!!!!!
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳  

سلام مامانی من

چند زمانی بود که نبودیم البته سرمان بببببببببببببببببببببببببببی نهایت شلوغ بود مهمون داشتیم عروسی پسر خاله بود قرار بود خیر سرم برگردم سر کار و شما بری مهد که انقدر استقبالت از مهد گرم بود که دوباره خونه نشین شدم کمی توضیح:

قرار شد مدیر فنی آژانس .... بشم چند روزی هم رفتم یه مهد عالی درجه یک هم شما رو ثبت نام کردم روز اول با ذوق رفتی تو ١۵ دقیقه روانشناس مهد گفت کافیه روز دوم ٢٠ دقیقه کافی بود و روز سوم گریان شدی روز چهارم هم نرفتی یه بیماری ویروسی که منو بابات ٣ شب به خاطر تب تو بیدار موندیم و ١٠ روز مریضی آقای مظفری مدیر عامل میخندید میگفت بعضیها حضوری هستن بعضیها نیمه حضوری بعضیها هم هیچ!!!!!!!!!!!!!!!!!! حضوری شما از اون نوع هستین و منم میخندیدم به هر حال بعد ده روز رفتیم دوباره مهد که گریان شدی در حد هق هق و دچار تاملات روحی شدی شبها تو خواب گریه میکردی وروزها همش فکر میکردی شاید من نباشم خلاصه این شد که سر کار نرفته بعد از مشاوره با بابای مهربونت تصمیم گرفیم دوباره خونه نشین بشم که نه تو غصه بخوری و نه من عذاب وجدان داشته باشم که بچه ١٨ ماهه ام را گذاشتم مهد ولی الحق روحیه ام خیلی خوب شده بود چون کارمو دوست دارم کارمندهای بخش خودم هم دوستم داشتن ولی الان روحیه و تربیت تو مهمتره عزیزم 

پنجشنبه هفته پیش عمو احمد رفت آلمان بلیطشو من گرفتم با تخفیف ویژه رفت که بعد از ٢۴ سال پسرهاشو ببینه خیلی جالب بود برام حالا قراره فردا شب زنگ بزنیم ببینیم عکس العملها چطور بود اینا هم قربانی سیاست بازی شدن شاید یه روز مفصل برات بگم

هفته گذشته ٣ نوع ترشی درست کردیم با کمک هم البته تو فقط گندکاری کردیاکلافه مامانی ترشی فلفل که بابا خیلی دوست داره سالاد زمستانی و هفت بیجار چقدر منو حرص دادی بماند ولی ترشیها خوب شدن با سلیقه رو درهاشون دستمال سفره گلدار گذاشتیم با کش و چیدیم رو اپن که مامان اکرمت گفت چه قشنگتعجب مامانی من به جزییات اهمیت میدم دوست دارم تو هم اینطور باشی

تو حسابی بزرگ شدی البته نه از نظر وزن که این مریضیهای ویروسی حسابی کوچولوت کرده از نظر فهم بزرگ شدی برات مقوا چسبوندم به دیوار تو هم هی حرف میزنی مثلا و خط میکشی روش تا دو تا خط هم میکشی هی میگی ماما ماما یعنی من برات چشم چشم دو ابرو بکشم و تو از خنده ریسه بری برات عدس پخته میریزم تو کاسه میبری تو اتاقت با اسباب بازیهات مثلا غذا درست میکنی و سریع یه قاشق هم به من میدیماچ شبها هم با بابات کارتون کثیف کاریه دیگه هی آب و چیز میز میریزین تو قابلمه هات و همه جا را به گند میکشین بابات خیلی باهات خوب بازی میکنه و همین باعث شده تو روابط با دیگران خیلی خوبی عجیب بود برامون که تو مهد نموندی خیلی هم رقاصی هی میگی ما بزنیم که تو برقصی از آرزوجون هم یاد گرفتی دایم جیغ میکشی میگی ددددددددددددددددددددددست و ما غش میکنیم از خنده تازه بابات بهت چشمک زدن هم یاد داده و وقتی کار بدی میکنی سریع چشمک میزنی مدام که من بخندم و دعوات نکنم اینو دیگه به مامان اکرمت رفتی که بلدی دیگرانو .. کنی چون مامانت از این سیاستها نداره شیطان

امروزم یه دسته گل دیگه به آب دادی داشتم تو آشپزخونه پلو آبکش میکردم که هی گفتی ماما ماما ماممانننننننننننی اومدم دم اتاقت دیدم طبقه پایین ویترینتو خالی کردی تمام کتابهاتو ریختی وسط اتاق و یخچالو ماشین لباسشوییو اتوت هم پرت کردی اونور تشریف بردی نشستی تو ویترین و هی چشمک میزنی جل الخالق هنوز نمیدونم چطوری تونستی بری اون تو بشینی ازت فیلم گرفتم که خاله جونت که برات غش میکنه و مامان بزرگ و پدر بزرگهات ببینن دسته گلشونو مثل زمانی که هفت ماهت بودو از مبل بالا رفتی و رفتی رو اپن..........وقت تمامچقدر حرف زدم مامانی دوستت دارم فعلا بای

راستی چند روزه تا بابات میاد خونه به من میگی خاله به بابات میگی ماما و ما حرص میخوریم

دوستت دارم سبز باشی


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٧  

یادم رفته که چطوری عکسهای مه یاسو میذاشتم تو وبلاگ کسی میتونه کمک کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


کلمات کلیدی:
 
شیطنتهای تو و غر های من
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٧  

سلام مامانی ده روزی نبودیم در وبلاگستان اول به دلیل فیش ٣۵٠٠٠ تومانی تلفن و ٢۵٠٠٠ تومانی موبایل مامی جانت دوم به دلیل اینکه از شمال مهمان داشتیم مادرجون و بابایی حسین یک هفته اینجا بودن و کلی به تو خوش گذشت که روزی سه بار میرفتی ددر با بابایی و کلی هم اونا از دست تو حرص خوردن که تو ٣٠ ثانیه صندلی را میاری جلوی میز کامپیوتر و میری بالای میز و عکس نگاه میکنی و کتابهای بالای میز را پرت میکنی پایین و تو همون یه ذره جا نماز میخونی و خودتم پرت میشی پایین و من میخندم و اونا حرص میخوردن که چرا تو یه لحظه نمیشینی بازی کنی صندلی کوچکی که برات خریدمو میاری جلوی تلویزیون و برنامه عمو پورنگ که من حالم ازش به هم میخوره را نگاه کنی ولی میری روی صندلی میایستی و دست میزنی و میرقصی اصلا دوست نداری یه گوشه آروم با اسباب بازیهای بیشمارت که نگاهی هم بهشون نمیکنی بازی کنی همش دوست داری بالای میز باشی بالای اوپن یا کابینتها بالای تخت و.... امروز به مدت فقط ١ دقیقه رفتی تو اتاقت یه گوشه نشستی و با صدای بلند کتاب خوندی فقط ۶٠ ثانیه من که داشتم از حال میرفتم و به همه خبر دادم آخه اصولا این کارهابه تونمیادهفته پیش عروسی پسر عموم بود تو از اول وسط بودی دست زدی رقصیدی و الببببببببته جیغ هم کشیدی نمیدونم چرا تازگیها اینقدر جغجغه شدی شاید یه خاطر ۴ تا دندون کرسیت باشه که دارن با هم در میان از اولش هم تند و تند دندون در آوردی و خون به دل من کردی اولین دندونهات که ۵ ماهه بودی در اومدن ١ ماه شیر نخوردی و من چه اشکها که نریختم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه چقدر غر زدم مامانی آخه خیلی اذیت میکنی امروز یکی از مشتریهای بابات که همیشه حال تو رو میپرسه به بابات گفته بود چه جوری نگهش میدارین اینقدر شیطونه واقعا که مامانی آبرومون رفته دیشب بابا قدرتت میگفت مثل پسرها شیطونی برعکس آرش (پسر عمه ات) که مثل دختر هاست خب راست میگه مامانی دیگه آرش آرومه و سرش به خودش گرمه و با اینکه ١۴ ماه از تو بزرگتره تو هی میری میچزونیش اونم میزنه زیر گریه تو هم که عین خیالت نیست آخه دخترکم دختر باید کمی متین باشه با کمالات باشه دیگه بزرگ شدی ١۵ ماهو نیمه شدی نباید وقتی مامانی داره سر کفیشو زیر آب میشوره آبو ببندی و دستهای قشنگتو بیاری بالا و بگی بببببببببببببفت(یعنی رفت) نباید وقتی منو بابات داریم فیلم دبی رفتنمونو نگاه میکنیم کانالو عوض کنی بگی بفت نباید وقتی به گلهای روی میز دست میزنی و من فقط نگاهت میکنم جیغ بکشی و بعد ادای ماهی در بیاری که من بخندم و وقتی من جلوی خنده ام را میگیرم دوباره جیغ بکشی نباید وقتی میریم کبابی ده ونک بری رو صندلی وایسی و هی صندلی را تکون بدی و سه برابر منو بابات کباب بخوری و هی ادای یورتمه رفتن را در آری خلاصه مامانی وقتی خوابی خیلی دوست داشتنی تری شیطون مامان چقدر غر زدم عروسک یه کمش هم برای اینه که میخوام خودمو لاغر کنم غذامو کم کردم عصبیم به دل نگیر جیگر من

منو بابات دستبند های سبزمونو بنا به دلایلی(شبهاتی) باز کردیم تا بعد.....

صحبتی با خدا:بهمون آرامش درک همراهیت را عطا کن

سبز باشید


کلمات کلیدی: شیطنت ،بفت ،کبابی
 
من یک مادرم حتی اگر......
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٥  

دارم میخوابم یک دستم در دستان کوچک توست که به اندازه فرشته ها معصومی و زیبا و دست دیگرم در دستان قدرتمند پدرت که ١۵ آبان امسال میشود ٧ سال که عاشقانه میستایمش لبخند میزنم از این تقسیم عادلانه ما زنان ایرانی همیشه در انتهای روشنفکری و تجدد هم به خود میبالیم که اول دختر حسین بودم بعد همسر عباس و حال مامان مه یاس همیشه از اینکه در عین در اجتماع بودن زن خانه هم هستیم افتخار میکنم اونزمانها که هنوز به خاطر تربیت تو خود را خانه نشین نکرده بودم از صحبتهای برخی از همکارانم که مرا زنی مستبد میدانستند و برای همسر مظلومم دل میسوزاندند همیشه در دلم میخندیدم برای پدرت تعریف میکردم تصورشان ر ا و دوتایی میخندیدیم که نمیدانند من چه عاشقانه بعد از پایان کار خسته کننده ام زن خانه ام آشپزی میکنم ظرف میشورم البته در آن روزگاران گاهی چون پدرت کمک بزرگی بود برایم و همیشه سعی دارم زن کاملی باشم برای همسری که بارها و بارها از همه گذشتیم برای با هم بودن شاید به همین خاطر بود که برخی تا شنیدن تا کمی بزرگتر شدن تو به کار بازنمیگردم شگفتزده شدند و هنوز هم در تماسهای تلفنیمان میخندند که خانم.... به شما نمیاد بچه داری چرا چون همیشه مرتبم همیشه به روز لباس میپوشم (البته نه اجق وجق دخترانه)چون در محیط کار با کسی شوخی نداشتم چون به برخی روی پررویی و شوخیهای جلف نمیدادم نه مامانی باید یاد بگیریم در عین حال که دنبال پیشرفت شخصیتمان هستیم در عین حال که مطالعه میکنیم در سمینارهای مختلف شرکت میکنیم دنبال سیاستیم دنبال فرهنگیم دنبال موسیقی هستیم وووووو....... ما همسریم ما مادریم ما ستون خانواده کوچکمان هستیم ما مایه آرامش همسری هستیم که در این وانفسا بعد از ١٢ ساعت گاهی حتی بیشتر کار روزانه به خانه بازمیگردد ما مادر دخترک بلایی هستیم که امشب در عین خواب آلودگی کرم دور چشم مادر تقریبا سی ساله اش را برایش میمالد و مادر غرق در دریای محبت او میشود و شکر گزار خدایی که همیشه بهترینش را به من هدیه کرده است

صحبتی با خدا:کانونهای گرم خ انواده هایمان را با دوری و بیخبری سرد نکن

     سبز خواهیم ماند


کلمات کلیدی:
 
چال قشنگ
ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤  

مامانی از مسافرت برگشتیم و با کمی تاخیر برایت مینویسم این چند روز همش کار داشتم انقدر خونه به یمن هوای الوده تهران کثیف بود که پدرم دراومد تا روبراه شد مسافرت خوبی بود خونه هانیه جون یه پنت هاووس روبه دریا و رودخونه بود که کلی به آدم ارامش میداد تو هم که حسابی با بابای مهربونت دلی از عزا درآوردی از دریا خوشت نیومد تو که اینقدر عاشق آبی و ما جرات نمیکنیم با تو از جلوی سینک ظرفشویی رد بشیم از دریا خوشت نیومد همش فکر میکردی دستات کثیفه و هی میخواستی شنها رو از رو دستات پاک کنیم مامی جان بعضیها دستاشون خونیه هیچ خیالشون نیست اونوقت تو به شن گیر میدی

امشب موقع خواب به بابات گفتم هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر دوستت دارم منظورم تو بودیا اونم تایید کرد که اونم همین حس را به تو داره آخه تو خیلی شیرینی با چال قشنگی که بالای گونه چپت داری و وقتی میخندی کل صورتتو چین میدی و ٨ تا دندون ریزت معلوم میشه مامانی  حال نوشتن ندارم خوابم میاد به شدت شب به خیر فرشته کوچو لو

صحبتی با خدا:همه ما را به راه راست هدایت کن بخصوص اونایی که فکر میکنن وبلاگشون خیلی حقیقته که راه به خطا میرن


کلمات کلیدی:
 
هلیکوپتر سیاه
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٦  

 

 

 

           حالم از هلیکوپترهایی که وقت و بیوقت از بالای خونمون رد میشن به هم میخوره مامانی نمیدونی حامل چه سیاهی هایی هستن

 


کلمات کلیدی:
 
السلام علیک یا ابوالفضل العباس
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٥  

امروز روز ولادت مولای حاجتمندانه مامانی من نمیدونم به برکت همنام بودن با باباته که نظر خاصی به ما دارن و هر چی که ازشون میخوام را میگیرم ویا اینکه اصلا حضرت دست رد به سینه هیچ حاجتمندی نمیزنه امروز دعا میکنیم برای تمام بیماران که هر چه زودتر شفا پیدا کنند برای تمام دختران و پسران دم بخت که بختشون به خوبی باز بشه برای تمام مادرانی که در آرزوی فرزند هستن که به حق آقا دامنشون سبز بشه (البته نه به شیطونی تو که امروز پدرمو در آودریا )برای تمام مقروضان برای تمام حاجتمندان برای تمام اونایی که از عزیزانشون بیخبرن برای تمام زندانیان که به حق همین روز عزیز امروز خانواده هاشون خوشحال بشن و صبر طلب میکنیم برای تمام عزاداران بخصوص مادران داغداری که اخیرا فرزندانشون تو یک چشم به هم زدن از دست دادنو در آخر خدا به حق همین روز عزیز حق  را پایدار نگه داره برای سلامتی آقای موسوی و بانوی بزرگوارشان هم دعا میکنیم (اصلا مامانی من نمیدونم چرا این آقای موسوی را اینقدر دوست دارم جدا از سیاست انقدر چهرشون نورانی و آرامشبخشه که با سیاست که همش نیرنگه جور در نمیاد )

صحبتی با خدا:همه ما را عاقبت به خیر بمیران

                 ولادت مولای سبز مبارک


کلمات کلیدی: