سلام مامانی من
چند زمانی بود که نبودیم البته سرمان بببببببببببببببببببببببببببی نهایت شلوغ بود مهمون داشتیم عروسی پسر خاله بود قرار بود خیر سرم برگردم سر کار و شما بری مهد که انقدر استقبالت از مهد گرم بود که دوباره خونه نشین شدم کمی توضیح:
قرار شد مدیر فنی آژانس .... بشم چند روزی هم رفتم یه مهد عالی درجه یک هم شما رو ثبت نام کردم روز اول با ذوق رفتی تو ١۵ دقیقه روانشناس مهد گفت کافیه روز دوم ٢٠ دقیقه کافی بود و روز سوم گریان شدی روز چهارم هم نرفتی یه بیماری ویروسی که منو بابات ٣ شب به خاطر تب تو بیدار موندیم و ١٠ روز مریضی آقای مظفری مدیر عامل میخندید میگفت بعضیها حضوری هستن بعضیها نیمه حضوری بعضیها هم هیچ!!!!!!!!!!!!!!!!!! حضوری شما از اون نوع هستین و منم میخندیدم به هر حال بعد ده روز رفتیم دوباره مهد که گریان شدی در حد هق هق و دچار تاملات روحی شدی شبها تو خواب گریه میکردی وروزها همش فکر میکردی شاید من نباشم خلاصه این شد که سر کار نرفته بعد از مشاوره با بابای مهربونت تصمیم گرفیم دوباره خونه نشین بشم که نه تو غصه بخوری و نه من عذاب وجدان داشته باشم که بچه ١٨ ماهه ام را گذاشتم مهد ولی الحق روحیه ام خیلی خوب شده بود چون کارمو دوست دارم کارمندهای بخش خودم هم دوستم داشتن ولی الان روحیه و تربیت تو مهمتره عزیزم
پنجشنبه هفته پیش عمو احمد رفت آلمان بلیطشو من گرفتم با تخفیف ویژه رفت که بعد از ٢۴ سال پسرهاشو ببینه خیلی جالب بود برام حالا قراره فردا شب زنگ بزنیم ببینیم عکس العملها چطور بود اینا هم قربانی سیاست بازی شدن شاید یه روز مفصل برات بگم
هفته گذشته ٣ نوع ترشی درست کردیم با کمک هم البته تو فقط گندکاری کردیا
مامانی ترشی فلفل که بابا خیلی دوست داره سالاد زمستانی و هفت بیجار چقدر منو حرص دادی بماند ولی ترشیها خوب شدن با سلیقه رو درهاشون دستمال سفره گلدار گذاشتیم با کش و چیدیم رو اپن که مامان اکرمت گفت چه قشنگ
مامانی من به جزییات اهمیت میدم دوست دارم تو هم اینطور باشی
تو حسابی بزرگ شدی البته نه از نظر وزن که این مریضیهای ویروسی حسابی کوچولوت کرده از نظر فهم بزرگ شدی برات مقوا چسبوندم به دیوار تو هم هی حرف میزنی مثلا و خط میکشی روش تا دو تا خط هم میکشی هی میگی ماما ماما یعنی من برات چشم چشم دو ابرو بکشم و تو از خنده ریسه بری برات عدس پخته میریزم تو کاسه میبری تو اتاقت با اسباب بازیهات مثلا غذا درست میکنی و سریع یه قاشق هم به من میدی
شبها هم با بابات کارتون کثیف کاریه دیگه هی آب و چیز میز میریزین تو قابلمه هات و همه جا را به گند میکشین بابات خیلی باهات خوب بازی میکنه و همین باعث شده تو روابط با دیگران خیلی خوبی عجیب بود برامون که تو مهد نموندی خیلی هم رقاصی هی میگی ما بزنیم که تو برقصی از آرزوجون هم یاد گرفتی دایم جیغ میکشی میگی ددددددددددددددددددددددست و ما غش میکنیم از خنده تازه بابات بهت چشمک زدن هم یاد داده و وقتی کار بدی میکنی سریع چشمک میزنی مدام که من بخندم و دعوات نکنم اینو دیگه به مامان اکرمت رفتی که بلدی دیگرانو .. کنی چون مامانت از این سیاستها نداره 
امروزم یه دسته گل دیگه به آب دادی داشتم تو آشپزخونه پلو آبکش میکردم که هی گفتی ماما ماما ماممانننننننننننی اومدم دم اتاقت دیدم طبقه پایین ویترینتو خالی کردی تمام کتابهاتو ریختی وسط اتاق و یخچالو ماشین لباسشوییو اتوت هم پرت کردی اونور تشریف بردی نشستی تو ویترین و هی چشمک میزنی جل الخالق هنوز نمیدونم چطوری تونستی بری اون تو بشینی ازت فیلم گرفتم که خاله جونت که برات غش میکنه و مامان بزرگ و پدر بزرگهات ببینن دسته گلشونو مثل زمانی که هفت ماهت بودو از مبل بالا رفتی و رفتی رو اپن..........
چقدر حرف زدم مامانی دوستت دارم فعلا بای
راستی چند روزه تا بابات میاد خونه به من میگی خاله به بابات میگی ماما و ما حرص میخوریم
دوستت دارم سبز باشی